دفترچه خاطرات

متن مرتبط با «باز جمعه ای دیگر» در سایت دفترچه خاطرات نوشته شده است

پایان بهمن

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخیرخداروشکر همچی خوبه ، البته گرونی از جمله خونه ، کرایه خونه ، ماشین ، خوراک ، پوشاک ، آینده ... اگر بگذارند مردم نفسی بکشندمردم در هر زمان در حال شهید دادن و جان دادن و تجدید میثاق با آ...

    ادامه مطلب
  • اینجا

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخیر چند وقتیه میخوام بنویسم ولی دلم نمیاد بنویسم یعنی حوصله ام نمیاد بنویسم چند وقتیه میخوام وبلاگمو کلا پاک کنم بنظرم میاد نمیخوام کسی منو بشناسه و اینکه یبار دیگه بنویسم ولی این بار ناشناس...

    ادامه مطلب
  • پاییز سرد

  • نیلوبلاگ

    سلامیه موقعیت شغلی خوب برای شیفت روزم پیدا کرده بودم رفتم مصاحبه ولی نه علاقه ای دارن حقوق بدن و نه علاقه ای دارن که بیمه کنن دستشون درد نکنه انقدر خوبن اینا پدر بزرگم مریض هست چند وقتیه حدوده دوماه...

    ادامه مطلب
  • روزای خوب

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخیر شنبه یازدهم شورای پزشکی داشتم بعد از اینکه پنج شنبه نهم برگه اعزامم رو از تیپ گرفتم و همون روز حرکت کردم و شب رسیدم خونه وقتی رسیدم داداشم با مادرم رفته بودن شهرستان یه روز روز جمعه رو استراححت کردم و صبح رفتم بیمارستان خانواده ارتش وقتی رسیدم مدارکمو دادم و رفتم تو نوبت دومرحله قطر ریختن تو چشممون تا قبل اینکه دکتر معاینه کنه تقریبا بعد از چند دقیقه نتونستیم چیزایی که نزدیکمون هست ...

    ادامه مطلب
  • چشم هایم...

  • نیلوبلاگ

    دفترچه خاطراتروزمرگی اینجانب با اندكي سانسور چشم هایم... چشم هایم را مى بندم به امید این که وقتى باز کردم حس خوب فراموشى درونم غوغا کند ... این دلگیرى نیست ، شکست ، بیمارى، آزردگى نیست ،این یک دعاى درونى است براى آرامش همگان . نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:23 توسط علیرضا| ...

    ادامه مطلب
  • پایان شب سیه سفید است یا سپید است.... به هرحال فعلا همچی عالیه

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخیر چند روزی هست با برگه اعزام اومدم سمت تهران کارامو انجام بدم میخواستن معافم کنن ولی به این نتیجه رسیدم که منو بفرستن تهران خدمت کنم البته همه ی اینا یه حرفه قرار برم دوباره شاهرود و 11 شیش دوباره برگردم برای شورا پزشکی امیدوارم همه چی خوب بشه این کار خیر که پیش اومده چند روز پیش به خدا گفتم که الان فقط تورو دارم لطفا کمکم کن به نتیجه برسم خیلی اتفاقی همه مشکلات به خوبی بدون دردسر حل شد دیدین تو سربازی طرف خودشو به کلی در میزنه یه برگه هایی رو بگیره ؟ هرجا میرفتم سریع کاغذامو میدادن و کارم حل میشد اینم به خاطره اینکه خدا صدامو میشنوه ، خداروشکر اینکه خیلی ها منو با خنده و خنده رویی...

    ادامه مطلب
  • پایان مرخصی چهار روزه

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخیر امشب دوازده و نیم باید برم ترمینال و حرکت کنم شنبه شاهرود باشم خیلی خوب بود تاثیر مثبتب داشته تو روحیم خانواده ام رو دیدم محلمون رو دیدم و... به اتفاق خانواده قم هم رفتیم و زیارت کردیم کلی خسته شدم والان هم یواش یواش برم دوش بگیرم و وسایلم رو جمع کنم برای رفتن همچنان اظهار لطف مردم رو ...

    ادامه مطلب
  • چه سالای بیشوری رو دارم رد میکنم

  • نیلوبلاگ

    سلام 94 نود وپنج و نودو شش چه سالای بیشوری دارن میشن برای من به جرات میتونم بگم این چند سال اره همین بیست و چهار ساله عمرم رو میگم برای هرچی برنامه ریختم نشده و عقب افتادم هی خواستم جلو بیفتم همش عقب افتادم اون از دانشگام اون از قضیه استخدامم اینم از قضیه خدمتم همش الافم انگار الان تازه میخوام برم ...

    ادامه مطلب
  • خدمت اجباری سربازی

  • نیلوبلاگ

    سلام بلالاخره جامم مشخص شد کجا افتادم آموزشی افتاادم صفر پنج کرمان ، همه به حالم گریه میکنن و میگن مادر بگرید ولی من اصن هیچ عکس العملی ندارم خدا پشت و پناه هممون همین فقط نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:31 توسط علیرضا| ...

    ادامه مطلب
  • الذین که میای وبم زبانتم خوبه اینو برام معنی کن

  • نیلوبلاگ

    دفترچه خاطراتروزمرگی اینجانب با اندكي سانسور الذین که میای وبم زبانتم خوبه اینو برام معنی کن “You never know what worse luck your bad luck has saved you from.” نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:20 توسط علیرضا| ...

    ادامه مطلب
  • خدمت مقدس سربازی البته مقدسش رو بردار بنویس اجباری

  • نیلوبلاگ

    با سلام وقت بخیر آخرین پستی که میذارم قبل خدمتم صبح ساعت هفت رفتم مشخص شد کی باید برم ترمینال تا اعزام شم کرمان ساعت پنج بعد از ظهر ان شاالله میرم که یه دوره ی جدیدی از زندگی رو شروع کنم،انتظارم این نبود ولی خب خیلی چیزا خلاف انتظاراتم میگذره از بیست و یک سالگی به این ور همش در حال وفق دادن خودم با ...

    ادامه مطلب
  • پایان پایان دوره

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخیر امروز آخرین روز پایان دوره آموزشی هست از همون اول که اومدم یه سری کاری عقب افتاده رو انجام دادم مثل زدن درجه ها و درست کردن لباسا با داداشم رفتیم برای تبلیغات کانال و یه سری هماهنگیا رفتم پیگیر پرونده کسر خدمتم بشم و مسئولش گفت شش ماه رو میگیری بدون حکم و... الهی شکر بچه ها بلیت شهر شا...

    ادامه مطلب
  • چون مات توام دگر چه بازم...

  • نیلوبلاگ

    تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست وگرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است...

    ادامه مطلب
  • چای داغ

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخیر خاطره منو ساعت دوازده ظهر از محلمون تو مغازه از پشت کامپیوترمینوسم و میخونید از دیروز بگم که طبق معمول سالن تشریف داشتیم ساعت شش ونیم تا هشت بعدش اومدم خونه پدر جان و مادر جان رفته بودن خونه خاله حلیم نذری قرار بود ما بریم ولی بخاطره ناهماهنگی من نرفتم باداداشم خونه بودیم بعد رفتم شامم رو خوردم اومدم بعد اون رفت برا شام در حینی که داشتم مشتری رو راه مینداختم جلو در روی یه حلبی میشستم که از شبهای محرم لذت ببرم اتفاقی افتاد بسی خنده دار در این فعل انفعالات بار آخری که رفتم مشتری راه بندازم بیام بشینم رو صندلی یکی از همسایه ها چایی گرفته بو...

    ادامه مطلب
  • جمعه ای دیگر

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخیر دیروز رفتم از این جوجه آماده ها گرفتم حدود یک کیلو تا موقعه ای که پدر جان مادر جان میاد زیاد غذا بیرون هم نگیریم فک کنید صبح و ظهر نفری دو پرس غذا هرکدوم هم هشت تومن و چون نفریم برا دو وعده میشه سی و دو هزار تومن ولخرجی هست یک کیلو گرفتم و داداشمم برننج میزاره خیلی بهتره وبه صرفه تر اینجوری خب امروز هم که از صبح به هوای سالن رفتیم من یکی از دوستامو بردم و با هم شدیم بنظر تیم تنبلی میومدیم ولی خب از اول تا آخر توی زمین بودیم و منم سه تا گل زدم البته چون دفاع بودم خوش گذشت جای همه خالی هیچی نمیتونه مث ورزش انرژی از ادم بگیرو بده دوست دارم بدنساز...

    ادامه مطلب
  • خاطره بازی و تجربه یه کار جدید

  • نیلوبلاگ

    سلام خوبین یه سری عکس داشتم از مشهد قشنگ هستن میخوام آپ کنم حیف ام اومد نزارم اینجا دوروزی هست یکی از همسایه هامون دوستش کارش اینه که دوره گردی میکنه و میره آهن و آلومینیوم کلا بگم ضایعات خرید و فروش میکنه باهاش رفتم ببینم کارش چجوریه علاقه دارم از هر کاری سر در بیارم چهارشنبه بهش زنگ زدن یه سری میز و صندلی و فایل و برد ووسایلا از این قبیل برا دانشکاه بود رفتیم دیدیم بعد همه رو یه جا خرید و یه تومن بهش داد شروع کردیم به بار زدن پشت وانت حدود سه تا وانت شد و یه خاور که یه کیوسک رو ببره ، فروختیم و سودش رو بردیم ازش عکس گرفتم بزارم تو دفترچه خاطراتم آخر سر ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    چون مات توام دگر چه بازم | شعر چون مات توام دگر چه بازم | چای داغ | چای داغی که دلم بود | چای داغ با یه مارلبورو | چای داغ و عسل | چای داغ و سرطان | چای داغ با عسل | چاي داغي كه دلم بود | چای داغ با آب سرد