آخرین پستی که میذارم قبل خدمتم صبح ساعت هفت رفتم مشخص شد کی باید برم ترمینال تا اعزام شم کرمان
ساعت پنج بعد از ظهر ان شاالله میرم که یه دوره ی جدیدی از زندگی رو شروع کنم،انتظارم این نبود ولی خب خیلی چیزا خلاف انتظاراتم میگذره از بیست و یک سالگی به این ور همش در حال وفق دادن خودم با شرایطم
وسایل مورد نیازم اماده است باید برم موهامو بزنم تا برای ساعت پنج اماده بشم
درمورد پست قبلیم بگم که دوبار این رو این متن پست قبلی رو میگم بهم برخورده شاید دلیل داره که بفهمم یه اتفاقی نیفتاده از روی بد شناننسیم شاید خواسته خدا جلوگیری کنه از یه اتفاق بد تر به فال نیک میگیرم ...
میدونم یه سریا خاصا میخونن مطالبمو بدون اینکه من بدونم سلام
اره شمارو میگم
ممنون که میخونی درکل خیلی خوشحالم نمیدونم نه خالی نبندم فعلا هیچ ری اکشنی ندارم هنو. فاز مشخصی ندارم
از خدا سلامتی پدر مادرم رو میخوام همراه با طول عمر و عمر با عزت و همچنین برای برادرهام امیدوارم خدا پایدار و عاقبت بخیرشون کنه
خدا هرکی مشکلی داره حل کنه
شماهارو هم که وبم میاید میخونید ممنونم ازتون
امیدوارم هرجا هستید خدا بهتون دلی شاد و پر از امید بده
دعام کنید دعاتون میکنم
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 8:53 توسط علیرضا|
برچسب:
نویسنده: مبین زارعیپور