خرید بک لینک
سلام وقت بخیر خاطره منو ساعت دوازده ظهر از محلمون تو مغازه از پشت کامپیوترمینوسم و میخونید

از دیروز بگم که طبق معمول سالن تشریف داشتیم ساعت شش ونیم تا هشت بعدش اومدم خونه پدر جان و مادر جان رفته بودن خونه خاله حلیم نذری قرار بود ما بریم ولی بخاطره ناهماهنگی من نرفتم باداداشم خونه بودیم بعد رفتم شامم رو خوردم اومدم بعد اون رفت برا شام

در حینی که داشتم مشتری رو راه مینداختم جلو در روی یه حلبی میشستم که از شبهای محرم لذت ببرم اتفاقی افتاد بسی خنده دار

در این فعل انفعالات بار آخری که رفتم مشتری راه بندازم بیام بشینم رو صندلی یکی از همسایه ها چایی گرفته بود چون داغ بود گذاشته بود رو صندلی بعد همینکه نشسته ام رو صندلی پریدم هوااااااااا

من:اوییییییییی سوختم

اونیکه چای گذاشته بود

کل اون کسایی که اونجا بودن اون لحظه یعنی خوشم میاد دمشون گررررررم اصن به روشون نیاوردن که زشته نخندم ناراحت میشم زدن زیر خنده از این خنده خررکیاااا

الانم که از صبح دارم لیسینیگ گوش میدم البته گوش دادم الانم دارم براتون تایپ میکنم

چایاتون داااغ

برچسب: چای داغ,چای داغی که دلم بود,چای داغ با یه مارلبورو,چای داغ و عسل,چای داغ و سرطان,چای داغ با عسل,چاي داغي كه دلم بود,چای داغ با آب سرد,چای داغ شعر,چای داغ عکس, نویسنده: مبین زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 13:26

صفحه بندی