دفترچه خاطرات

متن مرتبط با «چای داغ با عسل» در سایت دفترچه خاطرات نوشته شده است

باخت بد

  • نیلوبلاگ

    سلام صبح بخیر باخت بد ایران جلوی ژاپن انقدر تیم خوب انقدر عالی آخر سر سر یه کارت زرد یه تمارض بازی رو بیخیال شه و گل بد بزنن تا نتونن دیگه برگردن نباید همچین اشتباهی میکردن تیم خوب تیم عالی چیزی از ا...

    ادامه مطلب
  • برف برف برف میباره

  • نیلوبلاگ

    سلام روزگار خوبیه...جای اینکه دروغ نگم یا سکوت کنم یا حرف دیگری زنم.اوضاع و احوال بد نیستخدارو شکر بارندگی هستزیاد برای من فرق نمیکنه ، از این مسئول ها که پاسونو گذاشتن رو پدال گاز فشار ،خداروشکر میکنم که بهونه ای برای قطع آب نداشته باشنداین که میگن مملکت مملکت امام زمانه من قبول دارم چون خودشه که نگه میداره... نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 19:52 توسط علیرضا| Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خدمت اجباری سربازی

  • نیلوبلاگ

    سلام بلالاخره جامم مشخص شد کجا افتادم آموزشی افتاادم صفر پنج کرمان ، همه به حالم گریه میکنن و میگن مادر بگرید ولی من اصن هیچ عکس العملی ندارم خدا پشت و پناه هممون همین فقط نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:31 توسط علیرضا| ...

    ادامه مطلب
  • الذین که میای وبم زبانتم خوبه اینو برام معنی کن

  • نیلوبلاگ

    دفترچه خاطراتروزمرگی اینجانب با اندكي سانسور الذین که میای وبم زبانتم خوبه اینو برام معنی کن “You never know what worse luck your bad luck has saved you from.” نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:20 توسط علیرضا| ...

    ادامه مطلب
  • خدمت مقدس سربازی البته مقدسش رو بردار بنویس اجباری

  • نیلوبلاگ

    با سلام وقت بخیر آخرین پستی که میذارم قبل خدمتم صبح ساعت هفت رفتم مشخص شد کی باید برم ترمینال تا اعزام شم کرمان ساعت پنج بعد از ظهر ان شاالله میرم که یه دوره ی جدیدی از زندگی رو شروع کنم،انتظارم این نبود ولی خب خیلی چیزا خلاف انتظاراتم میگذره از بیست و یک سالگی به این ور همش در حال وفق دادن خودم با ...

    ادامه مطلب
  • بابام راهی کربلاست...

  • نیلوبلاگ

    دوستایی که وبمو دنبال میکنید ببابام راهی کربلاست دعا کنید سالم و سلامت بره و برگرده ان شاء الله ...

    ادامه مطلب
  • چون مات توام دگر چه بازم...

  • نیلوبلاگ

    تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست وگرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است...

    ادامه مطلب
  • چای داغ

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخیر خاطره منو ساعت دوازده ظهر از محلمون تو مغازه از پشت کامپیوترمینوسم و میخونید از دیروز بگم که طبق معمول سالن تشریف داشتیم ساعت شش ونیم تا هشت بعدش اومدم خونه پدر جان و مادر جان رفته بودن خونه خاله حلیم نذری قرار بود ما بریم ولی بخاطره ناهماهنگی من نرفتم باداداشم خونه بودیم بعد رفتم شامم رو خوردم اومدم بعد اون رفت برا شام در حینی که داشتم مشتری رو راه مینداختم جلو در روی یه حلبی میشستم که از شبهای محرم لذت ببرم اتفاقی افتاد بسی خنده دار در این فعل انفعالات بار آخری که رفتم مشتری راه بندازم بیام بشینم رو صندلی یکی از همسایه ها چایی گرفته بو...

    ادامه مطلب
  • وقتی که باهات تماس میگیرن...

  • نیلوبلاگ

    سلام خوبین؟ منتظر بودم که برا مصاحبه بهم زنگ بزنن بالاخره بعد از پنج ماه زنگ زدن کم کم داشتم بیخیالش میشدم که پیگیر کارای خدمتم شدم یه نوع جدید از خدمت اومده که بهش میگن پاسدار وظیفه است یعنی شما سربازی میری ولی حقوق میگیری بعد اداری هم هست کارت کسایی که نمیدونن میتونن پیگیری کنن و اینجوری خدمت کنن بعد اینکه 21 ماه خدمتت تموم شد میشی تازه بیکاری که دنبال کاری الان از دوتا جاهم تماس گرفتن نمیشه دوتاشم برم باید من برم فقط مصاحبه شاید دوبار این پست اضافه بشه......

    ادامه مطلب
  • بام تهران

  • نیلوبلاگ

    سلام وقت بخير ديروز حدوداي ساعت پنچ بعدازظهرمغازه بودم دوستم اومد گفت قرار بريم پل طبيعت مياي؟ گفتم نميدونم الان از خونه اومدم با داداشم پستامونو جابه جا كرديم گفت بزا زنگ بزنم ببينم جا هست تو هم بياي زنگ زد بعد يه ربع دوستش گفت آره و رفتم داداشمو صدا كردم آماده شدم رفتيم با دوستم رفتيم رسيديم تقريبا هوا ديگه تاريك شده بود يه اكيپ شش نفره بوديم بگو و بخند و از بالا پشتبوم تهران خونه هامونوديدن و... از اونجا مغازه امون شلوغ به نظر ميرسيد فك كنم همه لامپاي مغازه امون روشن بود ما سر جمع پنچ تا لامپ تو مغازه داريم روشن ولي از اونجا زياد به نظر ميرسيد بسي شا...

    ادامه مطلب
  • خاطره بازی و تجربه یه کار جدید

  • نیلوبلاگ

    سلام خوبین یه سری عکس داشتم از مشهد قشنگ هستن میخوام آپ کنم حیف ام اومد نزارم اینجا دوروزی هست یکی از همسایه هامون دوستش کارش اینه که دوره گردی میکنه و میره آهن و آلومینیوم کلا بگم ضایعات خرید و فروش میکنه باهاش رفتم ببینم کارش چجوریه علاقه دارم از هر کاری سر در بیارم چهارشنبه بهش زنگ زدن یه سری میز و صندلی و فایل و برد ووسایلا از این قبیل برا دانشکاه بود رفتیم دیدیم بعد همه رو یه جا خرید و یه تومن بهش داد شروع کردیم به بار زدن پشت وانت حدود سه تا وانت شد و یه خاور که یه کیوسک رو ببره ، فروختیم و سودش رو بردیم ازش عکس گرفتم بزارم تو دفترچه خاطراتم آخر سر ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    چون مات توام دگر چه بازم | شعر چون مات توام دگر چه بازم | چای داغ | چای داغی که دلم بود | چای داغ با یه مارلبورو | چای داغ و عسل | چای داغ و سرطان | چای داغ با عسل | چاي داغي كه دلم بود | چای داغ با آب سرد