
سلام بلالاخره جامم مشخص شد کجا افتادم آموزشی افتاادم صفر پنج کرمان ، همه به حالم گریه میکنن و میگن مادر بگرید ولی من اصن هیچ عکس العملی ندارم خدا پشت و پناه هممون همین فقط نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 19:31 توسط علیرضا| ...
ادامه مطلب
با سلام وقت بخیر آخرین پستی که میذارم قبل خدمتم صبح ساعت هفت رفتم مشخص شد کی باید برم ترمینال تا اعزام شم کرمان ساعت پنج بعد از ظهر ان شاالله میرم که یه دوره ی جدیدی از زندگی رو شروع کنم،انتظارم این نبود ولی خب خیلی چیزا خلاف انتظاراتم میگذره از بیست و یک سالگی به این ور همش در حال وفق دادن خودم با ...
ادامه مطلب
دوستایی که وبمو دنبال میکنید ببابام راهی کربلاست دعا کنید سالم و سلامت بره و برگرده ان شاء الله ...
ادامه مطلب
سلام از صبح داشتم زبان میخوندم صبح یخورده با همسایه ها وایستاده بودیم یکیشون اومد حلالیت گرفت بعد با خانواده رفتن کربلا سوای این که مردم صبحها میرن سر کار ولی از خالی بودن محلمون میشه حدس زد خیلی ها کجا هستند الان خداروشکر دم دمای ساعت یک خاله ام زنگ زد شووهر خاله ام یجا وایستاده بود با موتور منتظرم تا بریم بنر های کربلای اونیکی شوهر خالم رو بدیم رفتیم همه موهام بهم ریخت رفتیم خاله داشت آش پشت پا درست میکرد پخش کنه یخورده خوردیم بنر هارو دادیم برگشتم تازه از خواب بیدار شدم ببینم دوستم زنگ میزنه برم بدنسازی ان شالله برید کربلا......
ادامه مطلب
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست وگرنه فاصله ی ما هنوز یک قدم است...
ادامه مطلب
سلام خوبین یه سری عکس داشتم از مشهد قشنگ هستن میخوام آپ کنم حیف ام اومد نزارم اینجا دوروزی هست یکی از همسایه هامون دوستش کارش اینه که دوره گردی میکنه و میره آهن و آلومینیوم کلا بگم ضایعات خرید و فروش میکنه باهاش رفتم ببینم کارش چجوریه علاقه دارم از هر کاری سر در بیارم چهارشنبه بهش زنگ زدن یه سری میز و صندلی و فایل و برد ووسایلا از این قبیل برا دانشکاه بود رفتیم دیدیم بعد همه رو یه جا خرید و یه تومن بهش داد شروع کردیم به بار زدن پشت وانت حدود سه تا وانت شد و یه خاور که یه کیوسک رو ببره ، فروختیم و سودش رو بردیم ازش عکس گرفتم بزارم تو دفترچه خاطراتم آخر سر ...
ادامه مطلب