هر وبلاگی که نویسنده اش تهرانی باشه حتما یه نیم نگاهی به زلزله داره
اومد و رفت و فقط شاید سه الی چهار ثانیه نشد ، من پایین بودم مغازه رو بستم که برم یه دوش بگیرم بعد برم بخوابم رسیدم خونه لباسمو خواستم دربیارم یهو خونه تکون خورد یه صدای مهیب هم اومد همون موقه برق هم رفت دستم رو انداختم دستگیره رو بگیرم که بریم برق رفت و بیشتر ترسیدنه بابت رفتن برق بود البته تا در باز شد تموم شد
مادرم چادرش رو جا گذاشته بود و تو راه پله دوباره برگشت و چادر رو برداشت بعد اومدیم پایین دیدم همه دارن اینور اونور میدون و کلی سرو صدا راه انداختن اینور اونور رفتنشون بخاطر این بود که میخواستن بدونم اعضای خانواده یا فامیلاشون ک جای دیگه هستن سالم هستن یا نه
هممون غافل از ین که بخیر گذشت قبل از اینکه اصلا از خونه بیایم بیرون
وگرنه اگر میخواست شدید تر باشه تلفات زیادی میداد باز خداروشکر بابت لطفش ، زیاد شکر
اونشب هم بردارم با ماشینش تهران بود هم بابام که یهو پیش اومد رفت چون مسافری که تو مسیرش اورده بود سمتمون شماره اش رو گرفته بود که بعد عروسی برگردونتش خونه شون
به هرحال من برادر و مادرم بیرون بودیم بعد تیکه تیکه وسایل مثل پتو و چراغ قوه و حتی چادر مسافرتی برداشتیم و اومدیم بیرون که منتظر بمونیم تا بابم بیاد تو این بین الان خاطرم نیست آهان مغازه رو باز کردم یه سری خوراکی و چنتا باطری و شمع و آب بردارم همین که باز کردم مردم هجوم آوردن به مغازه برای خرید شارژ و خوراکی و تو این هیری بیری سیگار جفت کرکره های بسته بود جز یکیش باز نگاه داشتم که کسی چیزی نیاز داره بیاد بگیره
همه از منطقه خارج شده بودن و به اطراف شهر رفته بودن
بالاخره بابام اومد ما هم رفتیم بیرون چادر زدیم و اونشب رو احتیاطا بیرون خوابیدیم که نشاید رلزله بیاد
بخیر گذشت...
بودن البته آدمای جوگیری که میگفتن کجا میرین من میخوام برم بخوابم که میدیدی بعد از چند دقه مثل گوسفند پتو پیچ با خانواده میرفتن بیرون
به هر حال خدا رحم کرد
امیدوارم بلاهای زمینی و آسمانی چه اینکه بخاطره گناه باشن یا نباشن که این روزا همه درمورد اینکه بخاطره این بحث زیاد کردن و سو استفاده کردن
هم به اونایی که میگن این بلاها ، باعثش گناهامونن خداروشکر که بخیر گذشت
هم اونایی که میگن فقط این زلزله فقط ریشه زمینی هست به گناه ربطی نداره خداروشکر که بخیر گذشت
خدارو شکر خدا هست و هوامون رو داره
نوشته شده در یکشنبه سوم دی ۱۳۹۶ساعت 18:0 توسط علیرضا|
برچسب:
نویسنده: مبین زارعیپور