بله رفتیم تیپ تکاور شاهرود هم دیدیم
برخلاف دوره آموزشی این دوئره زیاد خوب نیست
بعد از اینکه رفتیم جایگزینی بعد از دو روز تقسیممون کردن و افتادم توپخونه بعد بردنمون تو بیابون
چون یگان ما وقتی ما رسیدیم تو بیابون رزمایش داشت بعد نبود از وقتی که دوروز اومدیم تو پادگان هرچند کلی تو بیابون روزای گرم و شبهای سرد رو تحمل کردیم حتی مار و عقرب دیدیم ولی بیابون از خود پادگان بهتره
خیلی سخته مخصوص که میخواد تیپمونم عوض بشه هی بازدید داریم از کل روسا اونجا
الان اومدم متاسفانه از کار و وزندگیم قرار بیفتم چون امکان این نیست که روز برگ بشم برم بیرون تا برسم به کارام
انتظار همچین چیزی رو ننداشتم ولی خب اتفاق افتاده
اونجا که بودم سختی زیاد کشیدم
حتی برخلاف اموزشی انقدر که یموقه دلت تنگ میشد میرفتی به خانواده ات زنگ میزدی تا یخورده حالت بهتر بشه کلی هم کیوسک تلفن دشت تا اصن صفی براش نباشه ولبی شاهرود برخلاف کرمان چهار تا مخابرات داره یعنی یه مخابرات داره که چهار تا خط تلفن داره که دوتاش خرابه و انبوه کسایی که با خانواده هاشون میخوان صحبت کنن
یه بار انقدر تو صف وایستادم وقتی نوبتم شد بعد از چند ساعت بغض گرفتتم و موقه صحبت کردن با خانواده ام گریه ام گرفت نذاشتم خانواده ام بفهمن ولی بد جور حالم بد بود هر چند کلی خجالت میکشم اگر کسی گریبه امو ببینه ولی تو محوطه تا برسم سر یگانم پنج دقه راه یه ساعت لفتش دادم چون هی گریه ام میخواست بگیره و بغضم بترکه که نمیذاشتم
از قدیمه میگن مردکه گریه نمیکنه...
به هر حال تا الان کنار اومدیم بعد اینم کنار میایم
ان شاالله خیره ببینم خدا چی میخواد
امیدوارم تو سختی نیفتید
اگر هم افتادید پشت و پناهتون خانواده باشه و یه دلگرمی داشته باشید مثثل خانواده
اونجا فقط دعا و صلوات میفرستادم که سالم باشن
خداروشکر
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 8:7 توسط علیرضا|
برچسب:
نویسنده: مبین زارعیپور